|
امشب شب آرزوهاست شب لیله رغائب است بخواهید آنچه می خواهید از خدا... خوشا به حال کسانی که امروز رو روزه بودند و نماز حاجت خواندند و خوشا به سعادت کسانی که الان در کنار خانه ی خدا در حال طواف اند خدایا ما هم آرزوهایی داریم هرچند بزرگ یا کوچک ولی یک آرزو هست که همه منتظر براورده شدنش هستند: (( خدایا فرج آقا صاحب الزمان را نزدیک بفرما)) الهی آمین! بعد از این همه دعا یه عکس جالب از خودم + نوشته شده در 87/04/21 1 توسط مرتضی |
در لب ها گاه به خنده باز میشوند ولی خواهند افکار صاحبشان را بیان کنند ولی در مورد ابراز احساساتش ساکت هستند این دهانی که دوست داره عشق و عاطفه انسانی را بیان کند ولی به جای آن میگه : ((( دوست دارم تنها زندگی کنم )) + نوشته شده در 87/04/11 1 توسط مرتضی |
مرتضی عنکبوتی فکر نکنید غمگین نه عاشق بگو به خدا این هم یه کار تبلیغاتی شهدا که می گن زنده اند راست میگن اینهاش ویک نکته اخلاقی هیچ قاچاق فروشی معتاد نیست. + نوشته شده در 87/03/21 18 توسط مرتضی |
دوستان ممنون از اینکه وقت می زارید و به وبلاگ من سر می زنید چند داستان و شعر زیبا براتون گذاشتم که از معنای خاصی برخوردار هست خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من دیگری متعلق به خدا. وقتی اخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پا های روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام. فقط یک جفت پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟ خدا پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. ((اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در اغوشم حمل می کردم)) یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،غیر از خدا هیچ کس نبود.یه دنیا بود که هزار تا کره داشت،یکی از این کره ها هزار تا کشور داشت،یکی از این کشورها هزارتا شهر داشت،یکی از این شهر ها هزار تا باغ داشت،توی یکی از اون باغ ها هزار تا درخت سیب بود،روی یکی از اون درختها،هزار تا سیب سرخ بود که توی یکی از این سیبها(که اتفاقا از همه خوشرنگ تر وشیرین تر به نظر می رسید)هزار تا کرم زندگی می کردن...... حسابشو رو بکن هزار تا کرم توی یه سیب!!مگه یه سیب چه قدر جا داره؟هزار تا کرم که معلوم نبود چطوری توی اون سیب جا شده بودن وتوی همدیگه می لولیدن.اگه یکی از این کرم ها هوس می کرد از این ور سیب بره اون طرف سیب،باید از روی بقیه کرم ها رد می شد...خلاصه اوضاعی بودکه بیا وببین.کرم ها مجبور بودن برای اینکه از گشنگی نمیرن و هرروز حداقل یه گاز سیب گیرشون بیاد،سر همدیگه رو کلاه بذارن،به همین خاطر بود که گول زدن بقیه،کار اصلی کرم ها محسوب می شد. هیچ کدوم از کرم های اون سیب،لبخند از روی لبشون محو نمی شد.سعی می کردن پشت ماسک خنده،خودشون رو قائم کنن که نهصد ونودونه کرم دیگه سر در نیارن تو وجودشون چه خبره؟ یه روزی از روزای خدا،یه کرم سیاه برگشت وجفت چشمای وق زده اش رو دوخت توی چشمای کرم سفید وگفت:می دونی چقدر دوستت دارم؟ کرم سفیده جا خورد.خیلی خوشش اومده بود اما به خودش گفت:?نکنه یارو می خواد سرم کلاه بذاره وسهم سیبم رو بخوره و بره پی کارش؟اگه اینطوری بشه من می مونم وگرسنگی وتنهایی!پس بهتره بهش رو ندم?? کرم سفیده چشمش رو چرخوند و گفت:داری که داری!می گی چی کار کنم؟ کرم سیاهه گفت:یعنی برات اهمیتی نداره؟ - چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟کرم اگه واقعا کرم باشه باید مواظب سهم سیبش باشه که یه وقت یکی ندزدتش! - وای?.تو هم مثل بقیه فکر می کنی؟برای تو هم زندگی فقط خوردن سیب وخوابیدن و وسط این همه کرم لولیدنه؟ وای?. - منظورت چیه؟مگه تو هر روز سیب نمی خوری؟ - اولا تا اونجایی که بتونم ،سعی می کنم نخورم.ثانیا اگه لازم باشه وگرسنگی خیلی بهم فشار بیاره چرا،یه گاز می خورم ولی هیچ وقت به خاطر یه گاز سیب ،سر همنوع خودم رو کلاه نمی ذارم?سیب خوردن،همه ی زندگی من نیست?.. - نمی فهمم!توضیح بده?. کرم سیاهه آهی کشید وگفت:ول کن بابا جان،اگه برات بگم تو هم مثل بقیه مسخره ام می کنی و بهم می خندی?..بهتره برم?.. کرم سفیده دید ای بابا،کرم سیاهه راستی راستی داره می ره!سعی کرد تا جایی که می تونه صداش رو بلند کنه که وسط اون همه هیاهو به گوش کرم سیاهه برسه.داد کشید وگفت:مگه نگفتی دوستم داری؟چی شد پس؟چرا داری می ری؟ کرم سیاهه شنید،مکثی کرد وبرگشت.چشم دوخت توی چشمای کرم سفیده وگفت:باشه!برات می گم اما به شرطی که قول بدی مسخره ام نکنی.شاید حرفام به نظرت خنده دار برسه اما لطفا جلوی چشمای من نخند....باشه؟ کرم سفیده گفت:باشه،قول می دم! کرم سیاهه سرفه ای کرد و دستای کرم سفید رو توی دستاش گرفت وشروع کرد?. - ببین عزیزم!دنیا همه اش اینی نیست که ما فکر می کنیم. این سیبی که ماها توش داریم زندگی می کنیم فقط یکی از هزار تا سیبی هستش که روی یکی از هزار تا درخت یکی از هزار تا باغ یکی از هزار تا شهر کشوری در اومده که تازه اون کشور هم یکی از هزار تا کشور زمینه و ضمنا اون زمین هم یکی از هزار تا زمین توی دنیاست! کرم سفیده گیج ومنگ گفت: وایسا ببینم!خودت می فهمی چی داری می گی؟ کرم سیاهه آهی کشید وگفت:هیچی!می دونستم تو هم باور نمی کنی اما حاضرم قسم بخورم که بیرون این سیب،نهصد ونود ونه تا سیب دیگه هم هست،روی این درخت اینقدر سیب هست که لازم نباشه ما برای یه گاز سیب سر همدیگه رو کلاه بذاریم! - اینا رو تو از کجا می دونی؟ - می دونم دیگه...اصلا تو فکر کن بهم الهام شده،چیکار داری حرفامو از کجا میارم؟تو فقط مطمئن باش که راست می گم. - قسم بخور...... - به تمام سیب های روی زمین قسم!خوب شد؟باور کن اگه ما زرنگ باشیم می تونیم بریم سراغ سیبهای دیگه و هر کدوم از ماها یه سیب برای خودش داشته باشه.اون وقت این همه جنگ ودعوا و دروغ ودغل بازی تموم می شه....ولی یه چیزی...... - چی؟...بگو چی می خوای بگی؟ - آخه روم نمی شه.... - بگو دیگه،تو که همه چی رو گفتی!بگو ببینم چی می خوای بگی؟ - قول می دی عصبانی نشی؟ - مگه می خوای چیز بدی بگی؟نکنه می خوای فحشم بدی ،هان؟ - نه...نه..فحش که نه.....اما..... - اما چی؟دِ بگو دیگه.....کشتی منو....اَه.... - می خوام بگه که.....می خوام بگم که اگه همه کرم ها برن و هر کرمی یه سیب برای خودش انتخاب کنه،من میام توی اون سیبی که تو انتخاب کرده باشی! کرم سفیده یهو خون توی صورتش دوید،تا بناگوش سرخ شد و سرش رو از خجالت انداخت پایین...چند لحظه ای در سکوت گذشت تا اینکه کرم سیاهه سکوتو شکست... - حرفام رو باور می کنی؟ کرم سفیده گفت:می خوام باور کنم ولی.....آخه...... - ولی چی؟......دیگه ولی نداره که......چی باعث شده تردید کنی؟ - آخه می دونی ، زمونه خیلی زمونه بدی شده......کرم عاقل اونیه که مواظب باشه کسی سهمش رو ندزده......راستش ،اینو مادرم بهم یاد داده..... - واااای خدایا!چی داری می گی؟من دارم از یه باغ سیب حرف می زنم،اون وقت تو،توی اون ذهنت افکار پوسیده و قدیمی مادرت رو دنبال می کنی؟ببین......ببین.......آه،خدایا چطوری بگم که بره توی اون مخش؟......ببین عزیزم!من دارم از تموم شدن کینه ها و دروغ ودغل ها حرف می زنم،از یکی شدن من وتو،از همسفر شدن تا مرز رویا.....چه می دونم اصلا تا آخر دنیا......از عشق......از مال هم بودن...... کرم سفیده سرش رو انداخت پایین......خیلی داشت به ذهنش فشار می آورد تا بفهمه که بالاخره حق با کیه؟.......یه دفعه گفت:تو راه بیرون رفتن از این سیب و رسیدن به یه سیب دیگه رو بلدی؟ کرم سیاهه جواب داد:آره...معلومه که بلدم کافیه پوست سیب رو بشکافیم و بریم سراغ یه سیب دیگه........فکر کنم یه کم سخت باشه اما غیر ممکن نیست. کرم سفیده یه دفعه مصمم شد و گفت:باشه،باهات میام،تا آخرش هم هستم.....راستش منم از این زندگی خسته شدم.باهات میام!راه بیفت........ کرم سیاهه خندید،صورت کرم سفیدرو بوسید وگفت:بریم عزیزم...... کرم سفیده خواست حرکت کنه،از روی سهم سیب اون روزش بلند شد وشروع کرد به حرکت کردن به سمت پوسته سیب که یه دفعه دید کرم سیاهه پرید،سهم اون رو برداشت،خورد و رفت که بره دنبال کار خودش......!! صورت کرم سفیده از اشک پر شده بود.داد زد:همین؟!اون همه حرف زدی برای این؟یعنی همش دروغ بود؟ کرم سیاهه همینطور که داشت می رفت فریاد زد:هیچ کدوم از حرفام دروغ نبود اما یه چیزی رو بهت نگفتم....یادت باشه توی هرکدوم از اون نهصد نود ونه تا سیب دیگه این درخت هم،هزار تا کرم دیگه لونه کردن..... کرم سفیده عصبانی شد......وا رفت......داغ کرد......و کم کم از سفیدی به قرمزی رسید...... یه کرم سفید داشت برای خودش آواز می خوند که یه دفعه یه کرم قرمز برگشت و جفت چشمای وق زده اش رو دوخت توی چشمای اون و گفت:می دونی چقدر دوست دارم؟!! منبع: کتاب بی سیاست،نوشته ی شاهین تهرانی
+ نوشته شده در 87/01/19 23 توسط مرتضی |
سلام دوستان
با اجازه همه دوستان تا یه اسم برای وبلاگ پیدا کنم با همون نام بهترین یادگاری پست می زارم لطفا به صفحات جداگانه هم سر بزنید: که اینجا هوا بارانی ست ولی باران نمی بارد حال بگو من چه كنم با اين همه گل خشكيده اي كه زيبايي خود را نثار فراغ تو در گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه هاي نونهالي كه در نبود تو ، طناب دار به گردن آويخته اند تا در هيچ لغت نامه اي مورد استقبال واقع نشوند . و اميدي كه به خاطر نا اميدي ، تنهايي را در كنج خلوت قلبم ترجيح داده و آرزوهاي خود را در چهره ي رؤيايي شبانه مي نماياند تا كسي به وجودش پي نبرد . حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآميزي كه در قاب آينه ، هنر نمايي مي كنند و فقط تصويرمتحركي از خنده ها و شاديها را نشان مي دهند و زندگي زيبايي كه چون آب در جريان است . حال تو بگو ؛ من چه كنم با اين فاصله ها ؟؟ خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ... که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان . که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود. که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد. هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری . سر خط آغاز می کنی... خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی... امروز یخ زده اند دست های مهربانت . بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟ دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم . می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ... نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان . برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست وامدار همان نگاه مهربان ... وامدار همان سکوت آبي ... وامدار همان صدای .............. هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ... که چقدر تنهايم . و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن مي گفتي میان لحظه ها ... که نگاهت هنوز پشت پلك هايم است که هنوز قلمم بوی تو را می دهد گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟! که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ... + نوشته شده در 86/12/20 14 توسط مرتضی |
|