|
سلام به همه دوستان عزیز بعد از بیست و چند روز اومدم بگم دوستان وبلاگ بهترین یادگاری سه ساله شد می دونید دیگه ما هم مسافر دیار تنهایی یعنی سربازی هستیم البته بدونید که تو شهر خودم و دقیقا سر خیابان خونمون دارم خدمت می کنم البته خدمت نیست که زنگ تفریحه این هم عکس یادگاری به فوق دوستان عکس خودت رو زیاد میزاری خوب وبلاگ خودمه دوست دارم ولی خیلی زود گذشت سه سال از نوشتن وبلاگ دوستان زیادی پیدا کردم مثل سفیر سبز : ترنم عشق: ابجی ستاره : هرچه دل تنگت میخواهد بگو (داش کوروش): تک ستاره: و غیره که ببخشید اگر اسمی جا میزارم و خیلی ها که با هم دعوا هم کردیم و کلی هم مشاجره مثل سریش (نغمه) و کلی دیگه کلی هم ماجرا اتفاق افتاد کلی یادداشت یادم میاد خیلی ها رو دوستی های زیاد نمی دونم تقدیم به عسلم و نمی دونم اسم اولیه غم و دوست و الان هم که بهترین یادگاری هستش باز هم میگذر عمر گوهر بار من + نوشته شده در 88/10/26 12 توسط مرتضی |
سلام دوستان عزیزم و سلام به تمام اون کسانی که این مدت من نیستم به من سر می زنند این مدتی که نبودم واقعا سخت بود برام که نوشته های دوستان رو نخونم ولی یه فرصت کوتاه داشتم که بتونم برای سومین سالگرد بهترین یادگاری یه طرح جدید بزنم انشاالله نوشته ی تولد سه سالگی وبلاگم رو هم می نویسم دوستتون دارم مرتضی پدر کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده . نامه شماره یک اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دو سلام خدا اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد. نامه شماره سه سلام خدا بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. نامه شماره چهار سلام خدا
+ نوشته شده در 88/09/07 21 توسط مرتضی |
سلام دوستان باید بگم که اومیدوارم به سومین سال تولد وبلاگم برگردم ولی نمی دونم می رسم یا نه من یه چند وقتی باید برم مسافرت البته برای تغییر... تغییر برای همه چی برای این همه سال، تجربه های زیادی رو که کسب کردم می خوام یه جایی استفاده کنم امیدوارم در این مدت که مطئنم طول خواهد کشید من رو تنها نمی ذارید سعی می کنم زود برگردم تا بتونم حداقل به پنجمین سالگرد تولد بهترین یادگاری برسم با تشکر از همه شما پدر زندگی چیست بگو؟ از کجا پیدا شد؟ به کجا خواهد رفت؟ زندگی چیست بگو؟ غیر لبخند همان کودک شیرین قشنگ بر رخ خسته و رنجور پدر، صورت مادر خود غیر این خنده ی شیرین به دو صورت زندگی چیست بگو؟ گریه شوق پدر، اشک مادر زشوق و شعف غیر این گریه و آن خنده ی طفل زندگی چیست؟ + نوشته شده در 88/07/08 17 توسط مرتضی |
بازگشت همه به سوی اوست متوجه شدیم پدر بزرگوار یکی از همکلاسی هایمان فوت کردند واقعا شوک بزرگی به ما بود واقعا درک ایشون برای همه سخته است البته ایشون بدونند که همه ما با غم ایشون غمگین خواهیم شد و ما رو در غم خودشون شریک بدانند خانم رمضانی .... دوست و همکلاسی گرانقدر ... امیدوارم خداوند صبر و عافیت به شما و خانواده گرامیتان عنایت بفرماید... با اینکه با گذشت دو سال از تمام شدن کلاسهایمان می گذرد ولی بدانید ما هنوز هم همکلاسی های شما هستیم.... امیدوارم خداوند روح پدر بزرگوارتان را با ائمه معصومین محشور بگرداند + نوشته شده در 88/06/11 18 توسط مرتضی |
روز ۱۰ شهریور سال ۱۳۶۵ ساعت های حدود ۹ صبح بود که چشم به این دنیایی مرموز گشودم الان ۱۰ شهریور ۱۳۸۸ هستش ... خیلی وقت که گذشته ولی سال هایی گذشت که من بهترین خاطراتم رو سپری کردم به فوق بزرگترها دیگه زندگی باید به تو تکیه کنه نه تو به زندگی انگار همین دیروز بود که پست گذاشتم گفتم امسال ۱۳۸۷ تولدمه این عکس رو سال قبل گذاشتم یاد سال قبل سال قبل دوستانی بودن و حالا دیگر نیستن یاد و خاطرشان گرامی پ.ن: قاصدک جان بابت تبریکت ممنون بگم اولین کسی بودی که به من تبریک گفتی و این بهترین یادگاری امسال من بود + نوشته شده در 88/06/10 1 توسط مرتضی |
به يه نقطه زل مي زنم + نوشته شده در 88/06/05 2 توسط مرتضی |
امشب”لیله الرغائب” هست. لیله الرغائب شب آرزوهاست و اعمالی هم برای خودش داره. اگر کسی دست برآورد و دعایی کرد، یاد آرزوهای من هم باشه. و من هم یاد کسانی هستم که دوستم دارند و دوستشون دارم. و به یاد کسانیکه گرفتاری و ناراحتی دارند و شاید چشم امیدی به دستها و دعای ما داشته باشن. و به یاد آدمهای مهربونی که پای حرف دل تو می شینن گرچه دل خودشون بیشتر از تو گرفته… نتونستم چیز خوبی بنویسم! مطلب اصلی رو بارها نوشتم ولی آخرش گذاشتم تو دلم دفن بشه. التماس دعا…. + نوشته شده در 88/04/04 14 توسط مرتضی |
با سلام خدمت دوستان می دونم که خیلی وقته اپ نکردم ! یکم مشکلات زیاد بود ولی از همه دوستانی که اومدن و تنهام نذاشتن ممنونم.. یک روز زندگی دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آَشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنگه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی اید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را دردستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزید. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند.. او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود! + نوشته شده در 88/03/27 23 توسط مرتضی |
تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو + نوشته شده در 88/01/14 17 توسط مرتضی |
حیف آرزوهایی که رفت دردهای فروخورده ایی که بجای ماند دل می بندم به نسیم که نوازش است به شبنم که گریه ماه هست در این شب تا صبح به شب دل می بندم که نالیدن آن تا صبح در خفاست اما به راهبان گنه آلوده وریاکار دل نخواهم بست وصبح که ناقوسی٬ از برای رفتن آن راهبان + نوشته شده در 87/12/15 18 توسط مرتضی |
+ نوشته شده در 87/11/13 10 توسط مرتضی |
سلام به همه دوستان خوب و گرامی بهترین یادگاری می بینید چه زود گذشت دو سال از عمر بهترین یادگاری گذشت انگار همین دیروز بود که تصمیم به نوشتن وبلاگ کردم اول باید از همه دوستانی که در این مدت من رو تحمل کردن و به دیدار بهترین یادگاری میامدن تشکر کنم واقعا عمر ما گذراست پس بیاییم کاری نکنیم که گذشت زمان باعث پشیمانی ما بشه و بهترین استفاده را از زمان ببریم خیلی دیر اپ کردم حدود فکر کنم سه ماهی شد... خب کنکور کارشناسی نزدیکه ۲۷ روز دیگه مونده مطمئنن برام دعا میکنید ... بهترین یادگاری تولدت مبارک + نوشته شده در 87/10/02 16 توسط مرتضی |
قدسی، زن زیبا و لوند شهر، از دختران تلفنی شهر بود، با ده ها عاشق سینه چاک. خدا گفت: زمين سردش است. چه کسی می تواند زمين را گرم کند؟ ليلی گفت: من خدا شعله ای به او داد. ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت . سينه اش آتش گرفت خدا لبخندی زد. ليلی هم خدا گفت : شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش ليلی خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا می کرد. ليلی، گر (آتش) می گرفت. خدا حظ می کرد. ليلی می ترسيد. می ترسيد آتش اش تمام شود. ليلی چيزی از خدا مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلی شد.آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد خدا گفت: اگر ليلی نبود، زمين هميشه سردش بود + نوشته شده در 87/07/13 23 توسط مرتضی |
تولدم مبارک تولد همه ی شهریوری ها مبارک مخصووصا ۱۰ ام شهریوری ها اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نميتواند افكار ما را مغشوش كند...."هرمان هسه" انشاالله ۱۲۰ ساله بشم يك داستان كوتاه یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. + نوشته شده در 87/06/10 0 توسط مرتضی |
امشب شب آرزوهاست شب لیله رغائب است بخواهید آنچه می خواهید از خدا... خوشا به حال کسانی که امروز رو روزه بودند و نماز حاجت خواندند و خوشا به سعادت کسانی که الان در کنار خانه ی خدا در حال طواف اند خدایا ما هم آرزوهایی داریم هرچند بزرگ یا کوچک ولی یک آرزو هست که همه منتظر براورده شدنش هستند: (( خدایا فرج آقا صاحب الزمان را نزدیک بفرما)) الهی آمین! بعد از این همه دعا یه عکس جالب از خودم + نوشته شده در 87/04/21 1 توسط مرتضی |
|